سبحان جهاندار خداوند بزرگى
كز هيچ بنا كرده جهانى به سترگى
برپا بنمودهست چنين خلقت زيبا
بنهاده در او كوه كمر ساحل و دريا
از صنع برافروخته خورشيد فروزان
بنهاده نهادش بر ما ز آتش سوزان
در ظلمت شب قرص سپيدى مه رقصان
بنهاده كنارش دو سه استاره رخشان
در روز تلاش از من و ما رزق از آن يار
تضمين بنمودهست همان يار چنين كار
شبگاه به شكرانه و انديشه و صحبت
هنگامه آسايش و آرامش و خلوت
فرموده بهاران بشود وقت شكفتن
صد پند بفرموده در آن بهر شنفتن
آيد ز پسش فصل حرارت دم و گرما
در شورشود شاب شود كودك دنيا
در فصل خزان پيركند چهر درختان
عريان و به صد رنگ كند ظاهر آنان
زان پس به سپيدى بزند زلف جهان را
سرما بزند خوان كند كون و مكان را
زين چرخش و الوان بدهد درس به انسان
كاندر پس اين پرده بود منظره پنهان
تا آيد و در فكر فرو افتد و گاهى
برگيرد از اين بركه يكى نكته چو ماهى
پس چشم گشاييم و ببينيم كلامش
صد نكته بر آريم ز هر لحظه به نامش
بادا كه توانيم و بگيريم از او درس
خود برفكنيم از دلمان واهمه و ترس
در سايه لطفش بگريزيم ز ظلمت
در حلقه او جاى بگيريم به الفت

