تبليغاتX
راز گل سرخ

حكايت تاريخي؛ ارزش نان
تاريخ: یکشنبه 1388/04/21 ساعت :8:8

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت

در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر

می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به

پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ،

 پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان

 به سوی اردو رفت . 

 

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :

 جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود .

پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . 

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .  

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند

 زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

 جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما

را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در

 میدانهای نبرد است . 

آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان

 را سیر کنند .  و از آنها دور شد .  

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار

 ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .  

 


فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی

 سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان

همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان .

سخنان پادشاه ایران فرورتیش نشان می دهد زمامداران ما از آغاز تلاش می نمودند

 نان مردم را تامین کنند .

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
انسان بايد فرار كند يا مدفوع ها.......!!!!!!!!!
تاريخ: یکشنبه 1388/04/21 ساعت :8:3
 

روزي بزرگي به همراه ياران در كوچه ها قدم ميزد،ناگهان به دم در خانه اي رسيدند

 كه فاضلاب خانه را خالي كرده بودند، ياران همه فرار كردند و بيني خود را گرفتند،

اما بزرگ ايستاد و با مدفوع ها صحبت كرد.ياران فكر كردند كه دوستشان ديوانه شده...

وقتي او هم جمع ياران برگشت،از او پرسيدند چرا با مدفوع ها صحبت ميكردي؟؟؟

او گفت: من با آن ها صحبت كردم و آنها گلايه اي داشتند،گفتند ما همان غذاها و

 ميوه هاي زيبا بوديم كه شما انسان ها ما را با زحمت بدست آورديد و خورديد و

به اين روز در آورده ايد...حال بگوييد ما بايد از شما انسان ها فرار كنيم يا شما

 از ما؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
خنده دار ترین وصیت نامه جهان !!!
تاريخ: شنبه 1388/04/20 ساعت :20:33
سم الله الرحمن الرحیم انالله و انا الیه راجعون

اینجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصیت می کنم:...
کفن و دفن
ماده ? - پیکرم با رعایت تمامی شعائر مذهبی به خاک سپرده شود. نماز میت
 اقامه شود و از عر زدن بالای کفن باز شده ام دریغ نشود. از این کارهایی که توی
 قبر می کنند اعم از شانه تکان دادن و به پهلو خواباندن و ورد خواندن توی گوش
کلهم انجام شود.
ماده ? - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعایت تمام جزئیات و دعوت
 از یک چپ فسیل ارزان قیمت جهت سخنرانی در وصف خدمات من به کارگران،
در مسجد برگزار شود.
تبصره یک: از این مسجدهایی که مراسم را با میز و صندلی برگزار می کنند نباشد.
قشنگ هیاتی کنار هم بنشینند و چای و خرمایشان را بخورند.
تبصره دو: برای سخنرانی دکتر ف.ر را پیشنهاد می کنم.
ماده ? - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحدید پدرم باشد. اصراری ندارم.
تبصره یک: اگر تصمیم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد که یکی سینه بخواهد و
 یکی ران و خلاصه پسرها با این حرفها وسط مراسم عزای من خودشان را خراب کنند
 و کرکر بخندند. کباب کوبیده بدهید و عزیز مراقب باشد دخترها هره کره نکنند.
 تبصره دو: سهم بچه ها را کامل بدهید.
ماده ? - من را در امامزاده ج دفن کنید. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غیر از
 بهشت زهرا. با این قبرهای سری دوزی شده بهشت زهرا که شبیه کارخانه تدفین
 است و مرده ها شبیه مواد خام تولیدش هستند حال نمی کنم.
ماده ? - واضح است که مواد بالا تماما جهت جلب رضایت خاطر والدینم است.
 آنها می توانند در هر کدام از این مواد دخل و تصرف کنند.
تبصره یک: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند که عمیقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من
 با جنازه ام رفتار کنند عرض می کنم که اصولا اهمیتی ندارد. می توانند هربلایی سر
جنازه ام بیاورند جز اینکه مثل قرتی ها بسوزانندش.
تبصره دو: بد نیست به گزینه اهدا به باغ وحش پارک ارم جهت سیر کردن شیرهای
 گرسنه هم فکر شود.
ماده ? - اگر «م» در تمامی مراسم ها در صف مقدم نبود تبصره یک ماده 7 و همچنین
 ماده 10 اجرا نشوند.
ارث
ماده ? - تمام چیز مثقال اموالم در اولین فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و
خوش گذرانی والدینم برسد. در واقع من در تمام این سالها فقط به این دلیل مستقل
 نشدم که شرایط عیاشی در خانه پدری مهیا بود و با توجه به اینکه می دانم کارهای
 من با اعتقادات والدینم نمی خواند از طریق این ارث می خواهم عامدا «ندید گرفتنشان»
 را جبران کنم.
تبصره یک: اگر والدینم مکه، کربلا، نجف و کلا مکان های مذهبی را برای خوشگذرانی
 انتخاب کردند بدون سئوال و جواب و گوش دادن به توجیهاتشان پس گرفته و به «م»
 برسد تا او عیاشی کند.

تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم کرد و خواست سرمایه گذاری کند سهمم
 به مصرف گربه های بی خانمان شهر تهران برسد. (منظور این است که با اموال من
سرمایه گذاری دنیوی و اخروی نشود.
فی المجلس در راه عیش و نوش به جریان بیافتد.)تبصره سه: «م» خباثت را کنار بگذارد
 و به جای فراهم کردن شرایط اجرای تبصره اول به پدرم یاد بدهد که عیاشی فقط کباب باد
 زدن توی باغ نیست. می تواند تا قبل از عملی شدن پیش برود و در صورت نیاز او را
 با آق رضا کرجی آشنا کند.
ماده ? - عینکم به خانم «س» برسد که در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسکه
پرسید چند خریدی و از کجا و آیا قسطی هم می شود.
تبصره: در صورتی که عرضه نداشت آقای «ع» ساده دل را برای ازدواج متقاعد
کند بهتر است برود بمیرد، مثل حالای من. عینکم هم به همان مصرفی که در
تبصره دوم ماده ? آمده برسد.
ماده ? - کتابخانه ام به همسر آقای «الف-م» برسد که رندانه عاشق تیر و تخته اش
 شد بی آنکه به کتابهایم توجهی نشان بدهد و حتی گفت «چه چیزهایی می شود
توش چید» و وقتی من گفتم کریستال؟ چشم هایش برق زدند.
ماده ?? - کتاب ها، فیلم ها و تمامی وسایل اتاقم به «م» برسد. به این شروط:
بند یک: پس از مرگم او اولین نفری باشد که وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشه ها
را خوب نگاه کند که گندی به جا نگذاشته باشم.
بند دو: چون هیچ ضمانتی وجود ندارد مراما قول بدهد که حافظه کامپیوترم را بپکاند
 یا لااقل فایل های عکس بندگان خدا را پاک کند. هر چند می دانم آخر سر کمپلت
 می فروشد به یک نوجوان ح.شری.
بند سه: لوازم بهداشتی که توی جعبه ای در کمدم قرار دارد را یا به مصرف برساند و
یا به هر ترتیب از آن خانه دور کند.
بند چهار: نرود توی مایه های «رفیق از دست داده» تا از مرگ من نردبانی بسازد برای
تور کردم مادام خ. در این صورت مش قل و زمبه است.
بند پنج: سیم کارتم را بفروشد و با پولش یک حال مختصری به آقای «م-موتورساز»
 بدهد که زندگی را برای جفتمان هدف دار کرد.
بند شش: بی خیال سهمش از این دوربینه بشود و آن را یک جوری برساند به
بیچاره هایی که جلوی درسینما زار می زنند و فکر می کنند تنها دلیل فیلم نساختن
 شان نداشتن امکانات است. مخصوصا برای خنده برساند به دست اینهایی که
قصد دارند یک فیلم عرفانی مدرن بسازند. اینهایی که در ادبیات بیضایی را میپرستند
 و مونولوگ آخر گرگدن یونسکو را حفظ کرده اند. خودش می داند.
ماده ?? - سطل فلزی فیلتر سیگارهایم به مادرم برسد بسکه تا دو روز خانه نبودم
 برش داشت و تغییر کاربری داد.
ماده ?? - فندک های رومیزی درشکه ای، شیری، اسبی و سماوری را که الف در
سفرهای مختلف برایم سوقاتی آورد به اضافه تمام جاسیگاری هایم به آقای
«م-شیرازی» برسد. به پاس یک عمر کام سنگین گرفتن از وینستون قرمز.
باقیات الصالحات
ماده ?? - هر چند می دانم تا هفت هشت نسل بعد از من کتاب هایم به درد هیچ
 کدام از اعضای آن خانواده نمی خورد اما مثل آقای صفار درباره اثرات مخرب این
کتاب ها هشدار میدهم و توصیه می کنم
اگر به هر دلیلی ماده ?? اجرا نشد کتاب ها را یکجا به بزخرهای میدان انقلاب بفروشید.
 درباره تبعات عدم اجرای این بند همینقدر عرض کنم که بچه اصولا حالیش نیست.
فکر می کند هرچیزی را که بشود خواند باید خواند. مثلا من به طور اتفاقی فارسی
 خواندن را با «داستان راستان» علامه شهید دکتر و الخ مرتضی مطهری شروع کردم
 و کار به جایی رسید که در طول زندگی پرخیر و برکتم دهن تک تک تان را آسفالت
 نمودم. حالا فرض کنید بچه ای خواندن را با کافکای دایی جون مرحوم شروع کند.
خودتان تهش را حدس بزنید.
ماده ?? - برای نسل های بعدی مخصوصا بچه های احتمالی خواهرهایم از چاخان
 درباره شخصیت علمی-ادبی-فرهنگی-هنری دایی جون مرحوم کم نگذارید.
 یک طوری پروپاگاندا کنید که بچه خیال برش دارد «ببینی چی بوده». برای روحیه
شان خوب است. در مورد ما که جواب داد.
تبصره: روزنامه های ??-?? سالگی ام را به گمانم مادرم قایم کرده. برای آنکه
 بچه به محض آنکه به سن عقل رسید متوجه تبلیغات نشود بهتر است معدوم
 شوند و کلا اسمم را هم بهشان کج و کوج بگویید چون می توانند با یک سرچ ساده
 در گوگل کل زندگی ام را بخوانند و آنوقت دستتان رو می شود. بهتر است یک
چیزهای کلی در مورد اینکه فلانی چه قله هایی را فتح کرد و خلاصه ابر مردی بود بگویید
 و وارد جزئیات نشوید.
ماده 15 - اگر بعد از مرگم زنی ادعا کرد از من بچه ای دارد به فرزندی قبولش کنید.
 چون اولا زندگی جنسی بی نظمی داشتم و اصلا بعید نیست راست گفته باشد.
 دوما. بگیریم صدی نود دروغ می گوید.
خب. مگر من نباید نسلتان را ادامه می دادم؟ ایناهش!
تبصره: اگر بچه دختر بود بگویید فلانی مشکلاتی داشته که اساسا بچه دار نمی شده.
 مدارک پزشکی اش را هم اگر دادگاه خواست می سپارم آقای دکتر ه جور کند.
خیرات
ماده 16 - چند سال پیش در یکی از این شهرهای جنوبی برای کاری رفته بودم.
 پرواز برگشتم ساعت شش بود و من از هفت صبح تا چهار بعدازظهر توی شهر سگدو
 زده می زدم و تازه کارم تمام شده بود.
فقط هزارتومن پول توی جیبم بود که باید کرایه ماشین میدادم تا فرودگاه و کارت بانک
و تنخواه اداره ای که برایش به سفر آمده بودم را هم توی کیفم جاگذاشته بودم.
 خلاصه گرسنه بودم و نفهمیدم چطور شد که یکهو دیدم یک سینی پر از نان و پنیر
و خرمای ساندیچی جلویم ظاهر شد. به طرز خطرناکی چسبید آنچنان که کم مانده
بود شهادتین را بگویم و به راه راست بازگردم و بروم آن دنیا و شفاعت مرحومی
 که برایش خیرات داده بودند را بکنم. از همین چیزها خیرات کنید.
حق الناس
ماده 17 - قرضی ندارم و طلبم هم از بیچاره هایی است که شرم می کنید
وصولش کنید. کلا بی خیال.
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
شعر طنز...خدايا پس چرا من زن ندارم؟؟؟!!!
تاريخ: شنبه 1388/04/20 ساعت :20:31




خدایا پس چرا من زن ندارم؟

زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما

همان یک دانه را هم من ندارم

آزانس ملکی امشب گفت به من:

مجرد, بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

من بیچاره آخر زن ندارم

خداوندا تو ستارالعیوبی

وبر این نکته سوءظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم

تو میدانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا"عیب بزرگی است

من عیب دیگری اصلا"ندارم

خودم میدانم این"اصلا" غلط بود

در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده

خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو

گلایه قد یک ارزن ندارم
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
پل بجاي ديوار
تاريخ: شنبه 1388/04/20 ساعت :20:30
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.

 یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته

سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی

 خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه

 نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند

نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد.

 او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.سپس به

 انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم

 تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز

داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.

حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم

 حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش

 دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت

 و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته

و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
شمع فرشته
تاريخ: شنبه 1388/04/20 ساعت :20:28
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست

می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک

سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی

 بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار

 نمی رفت.
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی

موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان

 کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.

 مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر

خودش است.
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم،

 چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن

 را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري