تبليغاتX
راز گل سرخ

primium رایگان rapidshare (بدون محدودیت زمان و سرعت یا قطع ارتباط )
تاريخ: جمعه 1387/05/18 ساعت :14:9
 

دوستان این آپم در مورد شعر و مطلب ادبی  نیست، یه مطلب جالب دیدم که

مطمئنم به درد همتون می خوره.

فکر کردم بد نباشه به شما هم بگم.

............................................................

برای گرفتن اکانت رایگان از سایت رپیدشیر یکی از سایت ها امکانات

جالبی گذاشته که همه می تونیم به هم کمک کنیم تا به راحتی و بدون

 محدودیت زمان و سرعت یا قطع ارتباط فایل هایی که می خوایم رو دانلود کنیم.

برای اینکار کافیه به لینک زیر برین :

رایگان Rapidshare

و با وارد کردن ایمیل خودتون و تو صفحه بعدی اطلاعات دیگه یه اکانت

 تو سایت درست کنید.بعد از اینکار باید برین تو ایمیلی که دادین و یه

 ایمیل براتون اومده که توش یک لینک داده که لینک فعال سازی شماست.

رو اون کلیک می کنین و اکانت شما فعال میشه. بعد از فعال سازی می تونین

 به صفحه log in برین و با وارد کردن ایمیل(ایمیل کامل نوشته بشه) و پسورد

 وارد سایت بشین.یه کار کوچیک می مونه.تو صفحه اول بعد از ورود به سایت

 باید تو جایی که نوشته :

 

Also, you are required to signup at our forums here and become

an active member

روی here  کلیک کنین. تو این مرحله باید توی تاپیک که باز میشه نیز register 

رو بزنین و عضو بشین.الان کامل شما تو سایت عضوید.با انجام این مراحل

 توسط 5 تا از دوستاتون شما نیز اکانت رایگان بگیرید! به همین راحتی.

مراحل خیلی راحت و سریع انجام میشه.

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
رو به غروب
تاريخ: دوشنبه 1387/05/14 ساعت :15:14
 

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
سپیده
تاريخ: دوشنبه 1387/05/14 ساعت :15:13
 

سپیده

 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
بدون شرح...
تاريخ: دوشنبه 1387/05/14 ساعت :15:12
 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه 1387/05/14 ساعت :14:58
 

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می بارد فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سو خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
قصه ی باران
تاريخ: شنبه 1387/05/12 ساعت :16:10
 

زیر باران ایستاده                  رختهایش خیس آب است

توی چشمان سیاهش           خستگی در حال خواب است

میچکد از ابروانش                  آب باران چکه چکه

او به تن دارد لباسی                پاره پاره ، تکه تکه

در نگاه بی صدایش                انتظاری سرد پبداست

دست او دوباره باز است          زیر باران ایستاده

هیچ کس در فکر او نیست       او به رنجش تکیه داده

کاشکی او داشت هم اکنون     بر سر خود ، سایبانی

او که دارد در نگاهش               مثل باران مهربانی

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه 1387/05/12 ساعت :14:46
 

باران که بند آمد                  چشمانم آبی شد

رنگین کمان آمد                 شهر آفتابی شد

باران که بند آمد                  گنجشکها خواندند

ابر ها رفتند                         در اوجها ماندند

رنگین کمان از کوه               تا شهر جاری شد

پیراهن خورشید                    رنگ قناری شد

حس کردم آهنگی                 در گوش من پیچید

از پنجره دیدم                       پروانه گل میچید

پروانه بالی زد                       در آسمان گم شد

پروانه گویی در                     رنگین کمان گم شد!

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: شنبه 1387/05/12 ساعت :14:42
 

از پنچربشنو                         آهنگ باران را

در قلب خود ، جا کن             زیبایی آن را

بشنو صدایش را                   بر شیشه و بر بام

بشنو که می بارد                  آهسته و آرام

وقتی که می لغزد                هر قطره بر شیشه

دارد هزاران حرف                  از کوه و از بیشه !

بشنو که می بارد                 موسیقی نمناک

بر صورت شیشه                   بر گونه های خاک!

هر قطره ی باران                  شعری دل انگیز است

یک قصه ی کوتاه                 ار فصل پاییز است

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:42
 

گــفــت دیــدی
چـگـونـه آزردم دل زود آشـنـای سـادة تـو
گــفــت دیــدی
کـه عـاقـبـت کـشـتـم روح آزاد و اوفـتـادة تـو
گــفــت دیــدی
چـگـونـه بـشـکـسـتـم اعـتـبـار تـرا ز خـودخـواهـی
گــفــت دیــدی
کـه سـوخـتـم آخـر خـرمـن دوسـتـی ز گـمـراهـی
گــفــت دیــدی
کـه دوسـتـانـه تـرا بـا چـه نـیـرنـگ رانـدم ز یـاران
گــفــت دیــدی
کـه پـاک فـرسـودم تـن غـم پـرورت چـو بـیـمـاران
گــفــت دیــدی
کـه از تـو بـبـریـدم عـشـق دیـریـن نـازنـیـن تــرا
گــفــت دیــدی
بـه اشـک و خـون شـسـتـم رنگ و بـوی گـل جـبـیـن تـرا
گــفــت دیــدی
کـه جـمـلـه نـیـکـی تـو بـا دو رنـگـی ز یـاد خـود بـردم
گــفــت دیــدی
کـه بـعـد از آنـهـمـه صـدق کـز تـو دیـدم روانـت آزردم
گــفــت دیــدی
کـه از سـرت بـیـرون کـردم انــدیــشــة وفـــاداری
گــفــت دیــدی
کـه د ر تـو شــد خـامـوش آتـش مـهـربـانـی و یـاری
گــفــت دیــدی
کـه در زمـانـه مـا مـعـنـی دوسـتـی دگــرگــون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه هـر کـه ایـن سـودا در سـرش بـود و هـسـت مـغـبـون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه از حـسـادت و بـغـض دوسـتـی را نــدیــده بــگـرفــتـم
گــفــت دیــدی
کـه آنـچـه مـدحـم را گـفـتـه ای نــاشــنـیـده بــگـرفــتـم

گــفــتــم آری ٬ یـکـا یـک ایـنـهـا را دیـدم و اعـتـنـا نـکـردم مـن
گـلـة دوسـتـانـه ای هـم هـیـچ از تـو ای بـی صفـا نـکـردم مـن
صـبـر کـن تـا کـه عـکـس کـردة خـویـش انـدر آئـیـنـة زمـان بـیـنـی
مـن نـبـاشـم اگـر٬ خـدائـی هـسـت هـر چـه دیـدم یـکـان یـکـان بـیـنـی
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:40
 

شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست
از آن تیره دل ، مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون
یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغست از این بی تمیز
شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی
دَرَد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد
ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست
هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:39
 

اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای رهائیست

و فریادی برای بند.

شب
اعترافی طولانیست.
***
اگر نخستین شب زندان است
یا شام واپسین
- تا آفتاب دیگررا
در چهار راه ها فرایاد آری
یا خود به حلقه دارش از خاطر
ببری-،
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست
فریادی از نوامیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای بند.

شب فریادی طولانیست.

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:38
 

می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر اید نزدیک
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادرک فرو
هیچ کس نیست که اید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمنک به جا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:37
 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه 1387/05/09 ساعت :12:36
 

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
گر به گوش آيد صدايي خشك
استخوان مرده مي لغزد درون گور
ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور
خواب درمان را به راهي برد
بي صدا آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي درتماشا سوخت
گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
آتشي روشن درون شب
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 1387/05/08 ساعت :17:1
 

دير زماني است روي شاخه اين بيد

مرغي بنشسته كو به رنگ معماست

نيست هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي

چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست

گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست

مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش

روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف

بام و دراين سراي ميرود از هوش

راه فروبسته گرچه مرغ به آوا

قالب خاموش او صدايي گوياست

مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار

پيكر او ليك سايه روشن روياست

رسته ز بالا و پست بال و پر او

زندگي دور مانده : موج سرابي

سايه اش افسرده بر درازي ديوار

پرده ديوار و سايه : پرده خوابي

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي

آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست

دارد خاموشي اش چو با من پيوند

چشم نهانش به راه صحبت كس نيست

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ

آنچه نيايد به دل ‚ خيال فريب است

دارد با شهرهاي گمشده پيوند

مرغ معما دراين ديار غريب است
 
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 1387/05/08 ساعت :16:59
 

در دور دست


قويي پريده بي گاه از خواب

 
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد

 
لبهاي جويبار


لبريز موج زمزمه در بستر سپيد


در هم دويده سايه و روشن


لغزان ميان خرمن دوده


شبتاب مي فروزد در آذر سپيد


همپاي رقص نازك ني زار


مرداب مي گشايد چشم تر سپيد


خطي ز نور روي سياهي است


گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد


ديوار سايه ها شده ويران


دست نگاه درافق دور


كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 1387/05/08 ساعت :16:56
 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من

كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر

خويش را از ساحل افكندم در آب

ليك از ژرفاي درياي بي خبر

بر تن ديوارها طرح شكست

كس دگر رنگي در اين سامان نديد
 
چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد

تا بدين منزل پا نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام
 
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان

ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها

صبح مي خندد به راه شهرمن

دود مي خيزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن
 
نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه 1387/05/08 ساعت :14:55
 

دير گاهي است در اين تنهايي


رنگ خاموشي در طرح لب است

 
بانگي از دور مرا مي خواند 


ليك پاهايم در قير شب است


رخنه اي نيست دراين تاريكي


در و ديوار به هم پيوسته


سايه اي لغزد اگر روي زمين 


نقش وهمي است ز بندي رسته


نفس آدم ها

  سر به سر افسرده است


روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا 

هر نشاطي مرده است


دست جادويي شب


در به روي من و غم مي بندد


مي كنم هر چه تلاش


او به من مي خندد


نقشهايي كه كشيدم در روز


شب ز راه آمد و با دود اندود


طرح هايي كه فكندم در شب


روز پيدا شد و با پنبه زدود


ديرگاهي است كه چون من همه را


رنگ خاموشي در طرح لب است


جنبشي نيست دراين خاموشي


دست ها پاها در قير شب است

 

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
غم و شادی!!!
تاريخ: جمعه 1387/05/04 ساعت :0:37
 

گاه می آید غم به اندازه کوه

 

گاه می آید نشاط به اندازه دشت

 

افسانه ی زندگی همین است عزیز

 

   در سایه کوه باید از دشت گذشت

 

                         

                                                          

 

نوشته شده توسط گل سرخ | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري