شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
بسوزانند ، شود مرهم ، براي دلبرش آندم
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
که تو تاج سرم هستي ، دواي دلبرم هستي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق
گل هميشه عاشق

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وای بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید، گرگ هست
و آن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

بخش هایی از نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران به
ماری هسکل :
انسان بخشی از طبیعت است .
هر سال عناصر طبیعت به هم اعلام جنگ می کنند:
زمستان در برابر نیرو های بهار می جنگد ، و این نیز همچون جنگ های آدمیان
ویرانگر است . ماهم باید این فرایند را از سر بگذرانیم ، و در بسیاری از موارد باید ،
برای چیزی که خوب نمی شناسیم ، بمیریم ...
آنانی که برای یک صلح ابدی می جنگند همچون شاعران جوانی اند
که نمی خواهند بهار هرگز پایان گیرد .
انسان باید جنگیدن برای نیت ها و رویا های خود را بیاموزد ،
چون این نیز بخشی از امانت پروردگار در این سیاره است .
هیچکس برای فرا رسیدن زمستان نمی گرید ، نیز آنگاه که بهار آغاز به
نمایش گلها در دشت می کند ، کسی نمی رقصد .
مردمی اند که شب های سرد را از شب های تابستان دوست تر دارند .
آیا سزاوار است به این افراد بگوییم : شما قلب ندارید، میبینید که سرما
طبیعت را نابود خواهد کرد و نمی گریید .
شکوه و زیبایی تابستان مرده است و شما بی تفاوت می نمایید ؟؟؟
ماری ، برای همین جنگ ابدی در کار است . در هر حال ، هیچ چیز نخواهد توانست
جنگ برای مرگ را فرا بخواند .
هر آنچه در این زمین رخ می دهد ، جنگی برای زندگی است ...
اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند ، بیشتر از همیشه
نفرت انگیز می شوند .
یک انسان تنها زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش
چنان عظیم باشد ، که نتیجه ی این تسلیم آزادی مطلق باشد ...
نقاشی چیست ؟؟؟
گسترش بینایی ، همان گونه که موسیقی گسترش شنوایی است...
عادت کرده ام از دیدن کسانی که کارم را می ستایند لذت ببرم - اما اینک
همین غمگینم می کند ، چرا که هر ستایشی ، آنچه را که هنوز انجام نداده ام
به یادم می آورد و باز دوست دارم آنچه را که نتوانستم انجام بدهم ،
به یاد داشته باشم ...
نه برای مسائل مهم ، که تنها می توان برای کار های خرد برنامه داد .
آنکه برای کار های مهم برنامه می ریزد ، همه چیز را به مسائل کوچک
تبدیل می کند ...
منبع : کتاب نامه های عاشقانه یک پیامبر
گرد آوری و اقتباس آزاد : پائولو کوئلیو

جبران خلیل جبران
مردم سه گروهند :
گروه اول وقایع را خلق می کنند
گروه دوم وقایع را نظاره می کنند
گروه سوم در تلاشند تا بدانند بالاخره چه اتفاقی افتاد ؟؟؟
(پاسکال)

باران سلام ، امیدوارم حال تو باشد همیشه روبه راه
خوبم منم ، هرگز ندارم قصه ای جز دوری از آن روی ماه
از راه دور ، سوسن سلامت میکند مریم دعا گوی شماست
هان راستی ، پروانه اینجا پیش ماست او هم دعا گوی شماست
یادش بخیر ، با آن صدای شرشرت ما روز هایی داشتیم
یا راستش، آن روز ها در قلب تو ما نیز جایی داشتیم
باران من ، حالا که تابستان شده ما منتظر ما تشنه ایم
دیگر بیا، دیگر غم دوری بس است ما بیش از این ها تشنه ایم
باور بکن ، لبخند ما را تشنگی از روی لب دزدیده است
اصلا بپرس ، در باغ ما این چند روز آیا گلی خندیده است
باران من، این نامه را کوکب نوشت از جانب گلهای باغ
حتما بیا ، دیگر خداحافظ تمام قربان تو مینای باغ

سخن کاندر او سود نه جز زیان
نباید که رانده شود بر زبان
شنیدم که باشد زبان سخن
چو الماس برّان و تیغ کهن
سخن زهرو پادزهر گرم است و سرد
سخن تلخ و شیرین و در مان و درد
سخن کز دهان نا همایون جهد
چو ماریست که از خانه بیرون جهد
نگه دار از او خویشتن چون سزد
که نزدیکتر را سبکتر گزد

دلا هر دم که باید یا علی گفت
نه هر دم بل دمادم یا علی گفت
ز لیلایی شنیدم یا علی گفت
به مجنونی رسیدم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
سرشت ژاله گل را شستشو داد
گل از این لطف شبنم یا علی گفت
چمن از ریزش باران رحمت
دعایی کرد و نم نم یا علی گفت
تمام شاخه های بید مجنون
به خاک افتاد و شد خم یا علی گفت
به قربانگاه اسماعیل هاجر
قسم داده به زمزم یا علی گفت
خلیل از بت شکستن می هراسید
خود اعضای اعظم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
ید الله ز آستین حق بر آمد
برای خیر مقدم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
آفتاب است و ، بیابان چه فراخ!
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود،می بیند
آدمی هست که می پوید راه.
تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار.
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
(سهراب سپهری)

شنیدم که چون غوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ عاشق
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که غویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این غوی زیبا بمیرد

سلام . از این به بعد من در این وبلاگ براتون مطالب ادبی و شعر هایی زیبا
به نمایش میزارم. لطفا برای بهبود وبلاگ نظر دهید![]()
