تبليغاتX
راز گل سرخ

راز گل سرخ

وبلاگ شعر و ادب

چند کتاب الکترونیک...

 

این دفعه چند کتاب الکترونیک از دکتر علی شریعتی براتون میذارم.

لیست کتب آماده ی دانلود دکتر :

تعداد صفحات

لینک های دانلود

نام کتاب به فارسی

ردیف

16

لینک اول - لینک دوم

متن کامل وصیت نامه دکتر علی شریعتی

1

34

لینک اول - لینک دوم

علی حقیقتی بر گونه اساطیر

2

53

لینک اول - لینک دوم

مکتب ، وحدت ، عدالت ، علی

3

21

لینک اول - لینک دوم

بازگشت به خویشتن

4

41

لینک اول - لینک دوم

پدر مادر مامتهمیم

5

20

لینک اول - لینک دوم

نیازهای انسان امروز

6

20

لینک اول - لینک دوم

پیروان علی و رنج هایشان

7

86

لینک اول - لینک دوم

روش برداشت از قران

8

37

لینک اول - لینک دوم

روم ، پیام امید به روشنفکر مسئول

9

89

لینک اول - لینک دوم

سلمان پاک

10

20

لینک اول - لینک دوم

یک جلوش بی نهایت صفر

11

12

لینک اول - لینک دوم

آری این چنین بود برادر

12

8

لینک اول - لینک دوم

اگر پاپ و مارکس نبودند

13

66

لینک اول - لینک دوم

علوی و صفوی

14

135

لینک اول - لینک دوم

فاطمه فاطمه است

15

7

لینک اول - لینک دوم

شهادت

16

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 16:22  توسط گل سرخ  | 

تحمیدیه

 

سبحان جهاندار خداوند بزرگى

   كز هيچ بنا كرده جهانى به سترگى

برپا بنموده‌ست چنين خلقت زيبا  

  بنهاده در او كوه كمر ساحل و دريا

از صنع برافروخته خورشيد فروزان  

            بنهاده نهادش بر ما ز آتش سوزان

در ظلمت شب قرص سپيدى مه رقصان

          بنهاده كنارش دو سه استاره رخشان

در روز تلاش از من و ما رزق از آن يار

        تضمين بنموده‌ست همان يار چنين كار

شبگاه به شكرانه و انديشه و صحبت   

             هنگامه آسايش و آرامش و خلوت

فرموده بهاران بشود وقت شكفتن   

   صد پند بفرموده در آن بهر شنفتن

آيد ز پسش فصل حرارت دم و گرما   

   در شورشود شاب شود كودك دنيا

در فصل خزان پيركند چهر درختان   

          عريان و به صد رنگ كند ظاهر آنان

زان پس به سپيدى بزند زلف جهان را   

          سرما بزند خوان كند كون و مكان را

زين چرخش و الوان بدهد درس به انسان    

 كاندر پس اين پرده بود منظره پنهان

تا آيد و در فكر فرو افتد و گاهى        

       برگيرد از اين بركه يكى نكته چو ماهى

پس چشم گشاييم و ببينيم كلامش       

        صد نكته بر آريم ز هر لحظه به نامش

بادا كه توانيم و بگيريم از او درس     

           خود برفكنيم از دلمان واهمه و ترس

در سايه لطفش بگريزيم ز ظلمت        

     در حلقه او جاى بگيريم به الفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 15:57  توسط گل سرخ  | 

وصیت نامه دکتر علی شریعتی به فرزندش

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

 اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد

برای دیدن مطلب بطور کامل روی کلمه   link     در زیر کلیک فرمایید.


فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.

 اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.

با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد

و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،

که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد

و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.

رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند.

تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی.

 هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است.

اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای.

 افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.

در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.

این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست.

از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند،

سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن است.

 این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را

با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند.

چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند.

 فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی

 اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق اجاره نمی‌دهند.

در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند.

از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.

با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.

 «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.

 نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند.

 یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ.

چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متین‌ترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛»لامارتین

« یا احمق تـَرَش؛»دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«!

 و نیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن،

به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری ...

و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن را»دوست داشتن" نام کرده‌ام.

که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد

و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن.

 و هم زیبایی و زیبایی‌ها (که کشف می‌کند،که می‌آفریند)

 چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است.

 همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند.

چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند.

 همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است!

 چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است!

زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم،

 تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است،

با یکی دو دل بزرگ،

 با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.

 چرا نمی‌گویم بیشتر؟

 بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم

و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.

تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می‌گرفتم .

و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم.

اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می‌کند

و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله‌ها که بسوزاندش و پاکش کند.

و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می‌توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی‌دانستم که به چنین سرنوشتی می‌کشد و نمی‌دانم چه باید می‌کردم. در این کار احساس پلیدی نمی‌کنم.

 اما ده سال تمام گداخته‌ام و هر روز هم بدتر می‌شود و سخت‌تر.

و اگر جرمی بوده‌است آتش مکافاتش را دیده‌ام و شاید بیش از جرم.

و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم

و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی

و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو.

و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،

 و من تنها اندوخته‌ام این،

 و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.

 و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند

 که حلال‌ترین لقمه‌است.

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.

 یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود

و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت

و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که

 «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند».

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم

 و آن «متن مردم» است

و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.

ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم

و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی

مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /

 در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 17:46  توسط گل سرخ  | 

سخنانی از دکتر شریعتی

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی  

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

                                                  «دکتر علی شریعتی»    

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 17:44  توسط گل سرخ  | 

چند جمله جالب

 

از زندگی چیزی نفهمیدم، فقط آنقدر فهمیدم که فهمیدم نفهمیدم

..............................

در این درگَه که گََه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نئی آگه

..............................

 دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ

بین هیچ و ز بهر هیچ در هیچ مپیچ

...............................

تا توانستیم ندانستیم،  چه سود

       چون که دانستیم توانستن نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 13:20  توسط گل سرخ  | 

عاشقانه ترین آواز کلاغ

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی.

با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید ، کلاغ خودش را دوست نداشت.

کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر میکرد که در دایره قسمت نازیبایی ها قسمت

اوست... او می پنداشت که نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.

کلاغ غمگینانه گفت :

کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را میبست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت :

صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد

می آیند. سیاه کوچکم ،بخوان، فرشته ها منتظراند!!!

کلاغ هیچ نگفت.........

خدا گفت :سیاه چون مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و تو اینچنین زیبایی ات را

بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد.

خودت را از آسمان دریغ نکن!

و کلاغ باز هم خاموش بود.

خدا گفت :بخوان،برای من بخوان.این منم که دوستت دارم،سیاهی ات را ،خواندنت را!

و کلاغ خواند...

این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

جهان زیبا شد.....!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 13:4  توسط گل سرخ  | 

primium رایگان rapidshare (بدون محدودیت زمان و سرعت یا قطع ارتباط )

 

دوستان این آپم در مورد شعر و مطلب ادبی  نیست، یه مطلب جالب دیدم که

مطمئنم به درد همتون می خوره.

فکر کردم بد نباشه به شما هم بگم.

............................................................

برای گرفتن اکانت رایگان از سایت رپیدشیر یکی از سایت ها امکانات

جالبی گذاشته که همه می تونیم به هم کمک کنیم تا به راحتی و بدون

 محدودیت زمان و سرعت یا قطع ارتباط فایل هایی که می خوایم رو دانلود کنیم.

برای اینکار کافیه به لینک زیر برین :

رایگان Rapidshare

و با وارد کردن ایمیل خودتون و تو صفحه بعدی اطلاعات دیگه یه اکانت

 تو سایت درست کنید.بعد از اینکار باید برین تو ایمیلی که دادین و یه

 ایمیل براتون اومده که توش یک لینک داده که لینک فعال سازی شماست.

رو اون کلیک می کنین و اکانت شما فعال میشه. بعد از فعال سازی می تونین

 به صفحه log in برین و با وارد کردن ایمیل(ایمیل کامل نوشته بشه) و پسورد

 وارد سایت بشین.یه کار کوچیک می مونه.تو صفحه اول بعد از ورود به سایت

 باید تو جایی که نوشته :

 

Also, you are required to signup at our forums here and become

an active member

روی here  کلیک کنین. تو این مرحله باید توی تاپیک که باز میشه نیز register 

رو بزنین و عضو بشین.الان کامل شما تو سایت عضوید.با انجام این مراحل

 توسط 5 تا از دوستاتون شما نیز اکانت رایگان بگیرید! به همین راحتی.

مراحل خیلی راحت و سریع انجام میشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 14:9  توسط گل سرخ  | 

رو به غروب

 

رو به غروب

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 15:14  توسط گل سرخ  | 

سپیده

 

سپیده

 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 15:13  توسط گل سرخ  | 

بدون شرح...

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 15:12  توسط گل سرخ  | 

 

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می بارد فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سو خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 14:58  توسط گل سرخ  | 

قصه ی باران

 

زیر باران ایستاده                  رختهایش خیس آب است

توی چشمان سیاهش           خستگی در حال خواب است

میچکد از ابروانش                  آب باران چکه چکه

او به تن دارد لباسی                پاره پاره ، تکه تکه

در نگاه بی صدایش                انتظاری سرد پبداست

دست او دوباره باز است          زیر باران ایستاده

هیچ کس در فکر او نیست       او به رنجش تکیه داده

کاشکی او داشت هم اکنون     بر سر خود ، سایبانی

او که دارد در نگاهش               مثل باران مهربانی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 16:10  توسط گل سرخ  | 

 

باران که بند آمد                  چشمانم آبی شد

رنگین کمان آمد                 شهر آفتابی شد

باران که بند آمد                  گنجشکها خواندند

ابر ها رفتند                         در اوجها ماندند

رنگین کمان از کوه               تا شهر جاری شد

پیراهن خورشید                    رنگ قناری شد

حس کردم آهنگی                 در گوش من پیچید

از پنجره دیدم                       پروانه گل میچید

پروانه بالی زد                       در آسمان گم شد

پروانه گویی در                     رنگین کمان گم شد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 14:46  توسط گل سرخ  | 

 

از پنچربشنو                         آهنگ باران را

در قلب خود ، جا کن             زیبایی آن را

بشنو صدایش را                   بر شیشه و بر بام

بشنو که می بارد                  آهسته و آرام

وقتی که می لغزد                هر قطره بر شیشه

دارد هزاران حرف                  از کوه و از بیشه !

بشنو که می بارد                 موسیقی نمناک

بر صورت شیشه                   بر گونه های خاک!

هر قطره ی باران                  شعری دل انگیز است

یک قصه ی کوتاه                 ار فصل پاییز است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 14:42  توسط گل سرخ  | 

 

گــفــت دیــدی
چـگـونـه آزردم دل زود آشـنـای سـادة تـو
گــفــت دیــدی
کـه عـاقـبـت کـشـتـم روح آزاد و اوفـتـادة تـو
گــفــت دیــدی
چـگـونـه بـشـکـسـتـم اعـتـبـار تـرا ز خـودخـواهـی
گــفــت دیــدی
کـه سـوخـتـم آخـر خـرمـن دوسـتـی ز گـمـراهـی
گــفــت دیــدی
کـه دوسـتـانـه تـرا بـا چـه نـیـرنـگ رانـدم ز یـاران
گــفــت دیــدی
کـه پـاک فـرسـودم تـن غـم پـرورت چـو بـیـمـاران
گــفــت دیــدی
کـه از تـو بـبـریـدم عـشـق دیـریـن نـازنـیـن تــرا
گــفــت دیــدی
بـه اشـک و خـون شـسـتـم رنگ و بـوی گـل جـبـیـن تـرا
گــفــت دیــدی
کـه جـمـلـه نـیـکـی تـو بـا دو رنـگـی ز یـاد خـود بـردم
گــفــت دیــدی
کـه بـعـد از آنـهـمـه صـدق کـز تـو دیـدم روانـت آزردم
گــفــت دیــدی
کـه از سـرت بـیـرون کـردم انــدیــشــة وفـــاداری
گــفــت دیــدی
کـه د ر تـو شــد خـامـوش آتـش مـهـربـانـی و یـاری
گــفــت دیــدی
کـه در زمـانـه مـا مـعـنـی دوسـتـی دگــرگــون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه هـر کـه ایـن سـودا در سـرش بـود و هـسـت مـغـبـون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه از حـسـادت و بـغـض دوسـتـی را نــدیــده بــگـرفــتـم
گــفــت دیــدی
کـه آنـچـه مـدحـم را گـفـتـه ای نــاشــنـیـده بــگـرفــتـم

گــفــتــم آری ٬ یـکـا یـک ایـنـهـا را دیـدم و اعـتـنـا نـکـردم مـن
گـلـة دوسـتـانـه ای هـم هـیـچ از تـو ای بـی صفـا نـکـردم مـن
صـبـر کـن تـا کـه عـکـس کـردة خـویـش انـدر آئـیـنـة زمـان بـیـنـی
مـن نـبـاشـم اگـر٬ خـدائـی هـسـت هـر چـه دیـدم یـکـان یـکـان بـیـنـی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:42  توسط گل سرخ  | 

 

شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست
از آن تیره دل ، مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون
یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغست از این بی تمیز
شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی
دَرَد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد
ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست
هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:40  توسط گل سرخ  | 

 

اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای رهائیست

و فریادی برای بند.

شب
اعترافی طولانیست.
***
اگر نخستین شب زندان است
یا شام واپسین
- تا آفتاب دیگررا
در چهار راه ها فرایاد آری
یا خود به حلقه دارش از خاطر
ببری-،
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست
فریادی از نوامیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای بند.

شب فریادی طولانیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:39  توسط گل سرخ  | 

 

می خروشد دریا
هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک
که شود قایق
اگر اید نزدیک
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
برده درتلخی ادرک فرو
هیچ کس نیست که اید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
در همین لحظه غمنک به جا
و به نزدیکی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:38  توسط گل سرخ  | 

 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:37  توسط گل سرخ  | 

 

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
گر به گوش آيد صدايي خشك
استخوان مرده مي لغزد درون گور
ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور
خواب درمان را به راهي برد
بي صدا آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي درتماشا سوخت
گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
آتشي روشن درون شب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:36  توسط گل سرخ  |