
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت
در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر
می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به
پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ،
پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان
به سوی اردو رفت .
دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :
جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود .
پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .
جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .
جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند
زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟
پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .
جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما
را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در
میدانهای نبرد است .
آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان
را سیر کنند . و از آنها دور شد .
جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار
ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .

فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی
سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان
همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان .
سخنان پادشاه ایران فرورتیش نشان می دهد زمامداران ما از آغاز تلاش می نمودند
نان مردم را تامین کنند .
روزي بزرگي به همراه ياران در كوچه ها قدم ميزد،ناگهان به دم در خانه اي رسيدند
كه فاضلاب خانه را خالي كرده بودند، ياران همه فرار كردند و بيني خود را گرفتند،
اما بزرگ ايستاد و با مدفوع ها صحبت كرد.ياران فكر كردند كه دوستشان ديوانه شده...
وقتي او هم جمع ياران برگشت،از او پرسيدند چرا با مدفوع ها صحبت ميكردي؟؟؟
او گفت: من با آن ها صحبت كردم و آنها گلايه اي داشتند،گفتند ما همان غذاها و
ميوه هاي زيبا بوديم كه شما انسان ها ما را با زحمت بدست آورديد و خورديد و
به اين روز در آورده ايد...حال بگوييد ما بايد از شما انسان ها فرار كنيم يا شما
از ما؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
اینجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصیت می کنم:...
کفن و دفن
ماده ? - پیکرم با رعایت تمامی شعائر مذهبی به خاک سپرده شود. نماز میت
ماده ? - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعایت تمام جزئیات و دعوت
تبصره یک: از این مسجدهایی که مراسم را با میز و صندلی برگزار می کنند نباشد.
تبصره دو: برای سخنرانی دکتر ف.ر را پیشنهاد می کنم.
ماده ? - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحدید پدرم باشد. اصراری ندارم.
تبصره یک: اگر تصمیم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد که یکی سینه بخواهد و
تبصره دو: سهم بچه ها را کامل بدهید.
ماده ? - من را در امامزاده ج دفن کنید. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غیر از
ماده ? - واضح است که مواد بالا تماما جهت جلب رضایت خاطر والدینم است.
تبصره یک: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند که عمیقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من
تبصره دو: بد نیست به گزینه اهدا به باغ وحش پارک ارم جهت سیر کردن شیرهای
ماده ? - اگر «م» در تمامی مراسم ها در صف مقدم نبود تبصره یک ماده 7 و همچنین
ارث
ماده ? - تمام چیز مثقال اموالم در اولین فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و
تبصره یک: اگر والدینم مکه، کربلا، نجف و کلا مکان های مذهبی را برای خوشگذرانی
تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم کرد و خواست سرمایه گذاری کند سهمم
فی المجلس در راه عیش و نوش به جریان بیافتد.)تبصره سه: «م» خباثت را کنار بگذارد
ماده ? - عینکم به خانم «س» برسد که در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسکه
تبصره: در صورتی که عرضه نداشت آقای «ع» ساده دل را برای ازدواج متقاعد
ماده ? - کتابخانه ام به همسر آقای «الف-م» برسد که رندانه عاشق تیر و تخته اش
ماده ?? - کتاب ها، فیلم ها و تمامی وسایل اتاقم به «م» برسد. به این شروط:
بند یک: پس از مرگم او اولین نفری باشد که وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشه ها
بند دو: چون هیچ ضمانتی وجود ندارد مراما قول بدهد که حافظه کامپیوترم را بپکاند
بند سه: لوازم بهداشتی که توی جعبه ای در کمدم قرار دارد را یا به مصرف برساند و
بند چهار: نرود توی مایه های «رفیق از دست داده» تا از مرگ من نردبانی بسازد برای
بند پنج: سیم کارتم را بفروشد و با پولش یک حال مختصری به آقای «م-موتورساز»
بند شش: بی خیال سهمش از این دوربینه بشود و آن را یک جوری برساند به
ماده ?? - سطل فلزی فیلتر سیگارهایم به مادرم برسد بسکه تا دو روز خانه نبودم
ماده ?? - فندک های رومیزی درشکه ای، شیری، اسبی و سماوری را که الف در
باقیات الصالحات
ماده ?? - هر چند می دانم تا هفت هشت نسل بعد از من کتاب هایم به درد هیچ
ماده ?? - برای نسل های بعدی مخصوصا بچه های احتمالی خواهرهایم از چاخان
تبصره: روزنامه های ??-?? سالگی ام را به گمانم مادرم قایم کرده. برای آنکه
ماده 15 - اگر بعد از مرگم زنی ادعا کرد از من بچه ای دارد به فرزندی قبولش کنید.
خب. مگر من نباید نسلتان را ادامه می دادم؟ ایناهش!
تبصره: اگر بچه دختر بود بگویید فلانی مشکلاتی داشته که اساسا بچه دار نمی شده.
خیرات
ماده 16 - چند سال پیش در یکی از این شهرهای جنوبی برای کاری رفته بودم.
فقط هزارتومن پول توی جیبم بود که باید کرایه ماشین میدادم تا فرودگاه و کارت بانک
حق الناس
ماده 17 - قرضی ندارم و طلبم هم از بیچاره هایی است که شرم می کنید

زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک دانه را هم من ندارم
آزانس ملکی امشب گفت به من:
مجرد, بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا تو ستارالعیوبی
وبر این نکته سوءظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو میدانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا"عیب بزرگی است
من عیب دیگری اصلا"ندارم
خودم میدانم این"اصلا" غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته
سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی
خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه
نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند
نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد.
او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.سپس به
انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم
تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز
داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم
حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش
دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت
و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته
و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک
سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی
بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار
نمی رفت.
دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی
موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان
کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.
مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر
خودش است.
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم،
چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن
را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت
این دفعه چند کتاب الکترونیک از دکتر علی شریعتی براتون میذارم.
لیست کتب آماده ی دانلود دکتر :
|
تعداد صفحات |
لینک های دانلود |
نام کتاب به فارسی |
ردیف |
|
16 |
متن کامل وصیت نامه دکتر علی شریعتی |
1 | |
|
34 |
علی حقیقتی بر گونه اساطیر |
2 | |
|
53 |
مکتب ، وحدت ، عدالت ، علی |
3 | |
|
21 |
بازگشت به خویشتن |
4 | |
|
41 |
پدر مادر مامتهمیم |
5 | |
|
20 |
نیازهای انسان امروز |
6 | |
|
20 |
پیروان علی و رنج هایشان |
7 | |
|
86 |
روش برداشت از قران |
8 | |
|
37 |
روم ، پیام امید به روشنفکر مسئول |
9 | |
|
89 |
سلمان پاک |
10 | |
|
20 |
یک جلوش بی نهایت صفر |
11 | |
|
12 |
آری این چنین بود برادر |
12 | |
|
8 |
اگر پاپ و مارکس نبودند |
13 | |
|
66 |
علوی و صفوی |
14 | |
|
135 |
فاطمه فاطمه است |
15 | |
|
7 |
شهادت |
16 |
سبحان جهاندار خداوند بزرگى
كز هيچ بنا كرده جهانى به سترگى
برپا بنمودهست چنين خلقت زيبا
بنهاده در او كوه كمر ساحل و دريا
از صنع برافروخته خورشيد فروزان
بنهاده نهادش بر ما ز آتش سوزان
در ظلمت شب قرص سپيدى مه رقصان
بنهاده كنارش دو سه استاره رخشان
در روز تلاش از من و ما رزق از آن يار
تضمين بنمودهست همان يار چنين كار
شبگاه به شكرانه و انديشه و صحبت
هنگامه آسايش و آرامش و خلوت
فرموده بهاران بشود وقت شكفتن
صد پند بفرموده در آن بهر شنفتن
آيد ز پسش فصل حرارت دم و گرما
در شورشود شاب شود كودك دنيا
در فصل خزان پيركند چهر درختان
عريان و به صد رنگ كند ظاهر آنان
زان پس به سپيدى بزند زلف جهان را
سرما بزند خوان كند كون و مكان را
زين چرخش و الوان بدهد درس به انسان
كاندر پس اين پرده بود منظره پنهان
تا آيد و در فكر فرو افتد و گاهى
برگيرد از اين بركه يكى نكته چو ماهى
پس چشم گشاييم و ببينيم كلامش
صد نكته بر آريم ز هر لحظه به نامش
بادا كه توانيم و بگيريم از او درس
خود برفكنيم از دلمان واهمه و ترس
در سايه لطفش بگريزيم ز ظلمت
در حلقه او جاى بگيريم به الفت
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.
اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
برای دیدن مطلب بطور کامل روی کلمه link در زیر کلیک فرمایید.
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.
اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.
رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای.
افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.
در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.
این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست.
از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است.
اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند.
چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک
فرانسوی آشنا نشدهاند.
فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای
قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده
ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص
قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره
نمیدهند.
در محلهای که خارجیها سکونت ندارند.
از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است
و نه با ارزش.
«کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] میتواند تو را از این هر سه محروم کند.
یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ.
چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متینترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛»لامارتین
« یا احمق تـَرَش؛»دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«!
و نیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن،
به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ...
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را»دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند)
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه
دار است! لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.
چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.

در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.
تنها گناهی که مرتکب شدهام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر،
و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت
هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم،
پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم
از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به
خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح
پولم را به این عنوان میگرفتم .
و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است
و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم.
اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق
جانم بلند میکند
و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعلهها که بسوزاندش و پاکش کند.
و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید
میتوانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمیدانستم
که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم. در این کار
احساس پلیدی نمیکنم.
اما ده سال تمام گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سختتر.
و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم.
و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی
سراغ ندارم.
و خدا را سپاس میگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که
بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم
و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی
و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو.
و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این،
و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.
و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند
که حلالترین لقمهاست.
و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر
از خودم متواضعترین.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
«شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز
جبرانش را نمیتواند».
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن
کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم
و اکنون گنگیم.
ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /
در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
«دکتر علی شریعتی»
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی.
با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید ، کلاغ خودش را دوست نداشت.
کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر میکرد که در دایره قسمت نازیبایی ها قسمت
اوست... او می پنداشت که نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.
کلاغ غمگینانه گفت :
کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را میبست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت :
صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد
می آیند. سیاه کوچکم ،بخوان، فرشته ها منتظراند!!!
کلاغ هیچ نگفت.........
خدا گفت :سیاه چون مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و تو اینچنین زیبایی ات را
بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد.
خودت را از آسمان دریغ نکن!
و کلاغ باز هم خاموش بود.
خدا گفت :بخوان،برای من بخوان.این منم که دوستت دارم،سیاهی ات را ،خواندنت را!
و کلاغ خواند...
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
جهان زیبا شد.....!!!

دوستان این آپم در مورد شعر و مطلب ادبی نیست، یه مطلب جالب دیدم که
مطمئنم به درد همتون می خوره.
فکر کردم بد نباشه به شما هم بگم.
برای گرفتن اکانت رایگان از سایت رپیدشیر یکی از سایت ها امکانات
جالبی گذاشته که همه می تونیم به هم کمک کنیم تا به راحتی و بدون
محدودیت زمان و سرعت یا قطع ارتباط فایل هایی که می خوایم رو دانلود کنیم.
برای اینکار کافیه به لینک زیر برین :
و با وارد کردن ایمیل خودتون و تو صفحه بعدی اطلاعات دیگه یه اکانت
تو سایت درست کنید.بعد از اینکار باید برین تو ایمیلی که دادین و یه
ایمیل براتون اومده که توش یک لینک داده که لینک فعال سازی شماست.
رو اون کلیک می کنین و اکانت شما فعال میشه. بعد از فعال سازی می تونین
به صفحه log in برین و با وارد کردن ایمیل(ایمیل کامل نوشته بشه) و پسورد
وارد سایت بشین.یه کار کوچیک می مونه.تو صفحه اول بعد از ورود به سایت
باید تو جایی که نوشته :
Also, you are required to signup at our forums here and become
an active member
روی here کلیک کنین. تو این مرحله باید توی تاپیک که باز میشه نیز register
رو بزنین و عضو بشین.الان کامل شما تو سایت عضوید.با انجام این مراحل
توسط 5 تا از دوستاتون شما نیز اکانت رایگان بگیرید! به همین راحتی.
مراحل خیلی راحت و سریع انجام میشه.
رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
تیرگی می اید
دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب
سپیده
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می بارد فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سو خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است
زیر باران ایستاده رختهایش خیس آب است
توی چشمان سیاهش خستگی در حال خواب است
میچکد از ابروانش آب باران چکه چکه
او به تن دارد لباسی پاره پاره ، تکه تکه
در نگاه بی صدایش انتظاری سرد پبداست
دست او دوباره باز است زیر باران ایستاده
هیچ کس در فکر او نیست او به رنجش تکیه داده
کاشکی او داشت هم اکنون بر سر خود ، سایبانی
او که دارد در نگاهش مثل باران مهربانی

باران که بند آمد چشمانم آبی شد
رنگین کمان آمد شهر آفتابی شد
باران که بند آمد گنجشکها خواندند
ابر ها رفتند در اوجها ماندند
رنگین کمان از کوه تا شهر جاری شد
پیراهن خورشید رنگ قناری شد
حس کردم آهنگی در گوش من پیچید
از پنجره دیدم پروانه گل میچید
پروانه بالی زد در آسمان گم شد
پروانه گویی در رنگین کمان گم شد!
از پنچربشنو آهنگ باران را
در قلب خود ، جا کن زیبایی آن را
بشنو صدایش را بر شیشه و بر بام
بشنو که می بارد آهسته و آرام
وقتی که می لغزد هر قطره بر شیشه
دارد هزاران حرف از کوه و از بیشه !
بشنو که می بارد موسیقی نمناک
بر صورت شیشه بر گونه های خاک!
هر قطره ی باران شعری دل انگیز است
یک قصه ی کوتاه ار فصل پاییز است
چـگـونـه آزردم دل زود آشـنـای سـادة تـو
گــفــت دیــدی
کـه عـاقـبـت کـشـتـم روح آزاد و اوفـتـادة تـو
گــفــت دیــدی
چـگـونـه بـشـکـسـتـم اعـتـبـار تـرا ز خـودخـواهـی
گــفــت دیــدی
کـه سـوخـتـم آخـر خـرمـن دوسـتـی ز گـمـراهـی
گــفــت دیــدی
کـه دوسـتـانـه تـرا بـا چـه نـیـرنـگ رانـدم ز یـاران
گــفــت دیــدی
کـه پـاک فـرسـودم تـن غـم پـرورت چـو بـیـمـاران
گــفــت دیــدی
کـه از تـو بـبـریـدم عـشـق دیـریـن نـازنـیـن تــرا
گــفــت دیــدی
بـه اشـک و خـون شـسـتـم رنگ و بـوی گـل جـبـیـن تـرا
گــفــت دیــدی
کـه جـمـلـه نـیـکـی تـو بـا دو رنـگـی ز یـاد خـود بـردم
گــفــت دیــدی
کـه بـعـد از آنـهـمـه صـدق کـز تـو دیـدم روانـت آزردم
گــفــت دیــدی
کـه از سـرت بـیـرون کـردم انــدیــشــة وفـــاداری
گــفــت دیــدی
کـه د ر تـو شــد خـامـوش آتـش مـهـربـانـی و یـاری
گــفــت دیــدی
کـه در زمـانـه مـا مـعـنـی دوسـتـی دگــرگــون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه هـر کـه ایـن سـودا در سـرش بـود و هـسـت مـغـبـون اسـت
گــفــت دیــدی
کـه از حـسـادت و بـغـض دوسـتـی را نــدیــده بــگـرفــتـم
گــفــت دیــدی
کـه آنـچـه مـدحـم را گـفـتـه ای نــاشــنـیـده بــگـرفــتـم
گــفــتــم آری ٬ یـکـا یـک ایـنـهـا را دیـدم و اعـتـنـا نـکـردم مـن
گـلـة دوسـتـانـه ای هـم هـیـچ از تـو ای بـی صفـا نـکـردم مـن
صـبـر کـن تـا کـه عـکـس کـردة خـویـش انـدر آئـیـنـة زمـان بـیـنـی
مـن نـبـاشـم اگـر٬ خـدائـی هـسـت هـر چـه دیـدم یـکـان یـکـان بـیـنـی
